كوردستان - مامۆستا و خوێندكارانی هونه‌‌رستانی كچانه‌ی سه‌وڵاوای مه‌ریوان

 

خانم همکاری که مدیر دبستان دخترانه‌ای بود تعریف می‌کرد:
پس از مشاجره با یکی از همکاران از اتاق دفتر خارج شدم. دو نفر از دختران دانش آموز را در حین برخورد با یکدیگر دیدم و از فرط عصبانیت در حیاط دبستان سیلی محکمی را به صورت یکی از آنها کوبیدم...در این اثنا انگشترم پس از بالا آمدن دستم به مقنعه‌ی دخترک سیلی خورده گیر کرد و به میان گل و لای باغچه‌ی مدرسه افتاد... هنوز برای برداشتن آن خم نشده بودم که آن دختر سریع آنرا از لابه‌لای گلها یافته و با سرعت مشغول تمیز نمودن آن با گوشه‌ی مقنعه‌اش شد و پس از لختی آنرا با احترام تمام دودستی مقابل چشمان حیرت‌زده‌ام به من برگرداند...
نزدیک بود از خجالت و شرم بر زمین بیافتم... به اتاق دفتر برگشتم و همکاری را که ساعتی قبل با او مشاجره کرده بودم صدا زدم... با تعریف موضوع پیش آمده هر دو از اینکه بر چنین انسانهای لبریز از احساس و سالمی مدیریت میکنیم خجالت می‌کشيديم...!!!

...